با تـو از خـود می گویم

از شب و این درد پنهان خسته ام

خدای من . . .

"منی" که کنارش "تو" نباشی

"تومنی" نمی ارزد...

خدایا . . .

جز تو و جز خود من

کی می دونه که "منیت" من

بدون تو، هیچ معنا و مفهومی نداشته و نداره...

میدونم که در هر شرایطی تو کنار من می مونی

و این همیشه منم که از تو دور میشم

گاهی اونقدر دور که ...

خدایا . . .

پناهم باش

و پناهم بده

باز هم در هر شرایطی

حتی زمانی که از تو دور میشم

دورتر از همیشه و هر وقتی . . .

[ پنجشنبه 9 بهمن1393 ] [ 0:4 ] [ n@sim20 ] [ ]

"حسبنا الله و نعم الوکیل"

الهی . . .

قصه وکالت را زياد شنيده ام !

اما قصه وکیلی چون تو را نه ...

تو که وکیل باشی همه حق ها گرفتنی ست ...

پرونده ای که تو وکیل باشی، قصه اش ستودنی ست ...

وکیل که تو باشی، یک قدم با من است، ده قدم با تو ...

در قصه وکالت تو، به ازای دادخواهیت، عشق و محبت است که هزینه می شود ...

از لحظه سپردن حالم به تو، آرامش مهمان خانه زندگی ام می شود ...

از روزی که ایمان آوردم تو وکیل منی و تنها پناهم ...

کتاب زندگی ام روی میزِ تو و تو آگاه از تمام خطوطش ، کلماتش ...

من یقین دارم که تو همه جا با منی و عاشقانه حقم را می ستانی ...

و تو در این عشق بازی ، پرده از رازی بزرگ برداشتی

رازی که اسمش را می دانستم اما رسمش را ... نه

رازی به اسم "توکل" ...

"توکل" قصه ایست که از روز ازل بر ایمان خواندی

و گفتی در هر تاریکی و پیچ و خم دنیا و حتی در تمام لحظات روشنایی

دستانت در دست من است، نگران نباش و به من اعتماد کن ...

"توکل"،" توکل" ...

اما من نفهمیده بودم راز این قصه را ...

روزها و شبها بر من گذشت تا که شیرینی اش را به من چشاندی ...

قصه ای که در آن تو، وکیل منی ...

و فهمیدم: "حسبنا الله ونعم الوکیل"  

[ شنبه 4 بهمن1393 ] [ 0:52 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

در گلويم ابر کوچکي است، که خيال باريدن ندارد

مي شود مرا بغل کني...؟!

خدایا . . .

همیشه شنیدم حق دادنی نیست، باید گرفت

تو که خدایی، وقتش که برسه حق هر کسی رو بهش میدی

اما روی این زمین و میون این آدمها

هر کسی حقش رو بخواد، میگن باید بگیره

اگه نتونه حقش رو بگیره، پایمال میشه

اگه نخواد حقش رو بگیره، خواست خودش بوده

و توی این دنیا یعنی اینکه چون حقش رو نخواسته و نگرفته

پس حقش بوده که حقش پایمال شده!!!

اما برای من چیزی که مهمه و بهش اعتقاد دارم اینه که

شاید حقی بین ما آدمها پایمال بشه

اما در نظر و پیشگاه تو باقی می مونه

خودت گفتی که از حق خودت میگذری

اما از حق الناس به هیچ عنوان نمی گذری...

خدایا . . .

همیشه دلم به همین خوش بوده و هست

این روزها خسته ام از آدمهایی که خودشون رو به ندونستن زدن

خسته ام از آدمهایی که برای نفع خودشون هر کاری می کنند

خسته ام از منت هایی که ارزش کارم رو زیر سوال برده...

خدایا . . .

باز هم شاهدی جز تو ندارم

فقط توئی که میدونی، چطوری کار کردم و می کنم

برای اینکه حق و حقوقی که به من داده میشه

حلال باشه و برام برکت داشته باشه...

پس خدایا . . .

باز هم همه چیز رو به تو می سپرم

خودت کمکم کن . . .

[ پنجشنبه 2 بهمن1393 ] [ 23:54 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

آسمان دل من که همیشه بارانی ست

پس این رنگین کمان که مردم از آن دم می زنند کجاست؟!

خدایا  . . .

واقعا نمی دونم چه راهی رو باید برم؟!

چه راهی درست ترینه برای من؟!

کسایی که نزدیکترین افراد زندگیم هستند از حرفهای دلم بی خبرن

کسایی که نه نزدیک هستند، نه دور، اما از حرفهای دلم خبر دارن

کاری از دستشون برای من برنمیاد

تنها کسی که می تونه کمکم کنه

خودتی و خودم...

خدای من . . .

راه درست کدومه؟!

به چه هدفی برای خودم باید فکر کنم؟!

اصلا انتهای زندگیم کجاست؟!

برای چی و کی باید تلاش کنم؟!

تا کی و کجا باید ادامه بدم؟!

خسته ام، از ادامه راهی که هدفی براش ندارم

خسته ام، از ادامه راهی که ...

خسته ام . . .

باز هم خسته ام، از همه چیز و همه کس

بیشتر از همه از خودم خسته ام

خسته ام از روحی که گرفتار جسم منه . . .

خسته ام، میشه تمومش کنی؟؟؟

[ چهارشنبه 1 بهمن1393 ] [ 0:5 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

دلگير نيستم سهم من هماني ست که

بايد خواست تو باشد که

مرا به آسمان تو نزديک کند، نه دور . . .

خدایا . . .

به سهم خودم قانعم

سهم من همونی بود که

منو به تو نزدیکتر از قبل کرد

پس شکر می کنم و قانعم ...

قانعم به خواست تو برای خودم

قانعم به این صبر، به این مرور، به این لحظات

قانعم به هر چی که تو برای من بخوای...

[ یکشنبه 28 دی1393 ] [ 22:5 ] [ n@sim20 ] [ ]

اللهم فاجعل نفسي مطمئنة بقدرک راضية بقضائک...  

بارالها . . .

جانم را به تقديرت آرامش بخش

و به حکم و قضايت مرا خشنود گردان ...  

( زيارت امين الله )

[ شنبه 27 دی1393 ] [ 23:51 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

از تو معجزه ای می خواهم

معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت

معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند

تو خود بهتر می دانی

ناامید نیستم، فقط دلتنگم...

خدایا . . .

باز هم دلتنگم، دلتنگ گذشته

معجزه ی خدا بودنت رو می خوام

بگیر از من این مرور رو...

پر کن لحظه هام رو با یادت...

خالی کن لحظه هام رو از یادش...

توی دلم میگم، الهی آمین

اما چشمهام رو می بندم و میگم نـــه عمیق نیست!!!

[ جمعه 26 دی1393 ] [ 16:53 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

هنوز از تو دلگيرم

گفته بودي حق انتخاب داري

پس چرا انتخابم در کنار ديگريست؟!...

خدای من . . .

میدونم که میدونی

سالها پیش انتخابم رو کردم

کسی رو انتخاب کردم که هنوز هم لایق بهترین ها می دونمش

هنوز هم براش بهترین ها رو آرزو دارم

یک انتخاب یکطرفه...

چیزی رو که من نمی دونستم این بود که

من و امثال من که دخترن، حق انتخاب ندارن

این رو باید به من و امثال من، می فهموندی

میدونم اشکال از فهم و درک منه، واسه حکمت های تو

اما شاکیم، از اینکه گفته شده

حق انتخاب دارم اما انتخابم ...

باز هم خسته ام...

از سالی که بدون اون داره به پایان میرسه...

از ماه های سردی که من رو یاد پایانی سرد می ندازه...

خدایا . . .

ببخش که هنوز یادشم

ببخش که هنوز دلم می گیره برای یاد اون

ببخش ... باز هم ببخش...

[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 23:57 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدای مهربان . . .

خواندمت، پاسخم دادی

به تو تکیه کردم، نجاتم دادی

به تو پناه آوردم، کفایتم کردی...

خدای من . . .

چگونه ناامید باشم

در حالی که تو امید منی ...

[ سه شنبه 23 دی1393 ] [ 21:54 ] [ n@sim20 ] [ ]

پروردگارا . . .

کمکم کن . . .

کمکم کن تا بتوانم پنچره ی دلم را

رو به حقیقت بگشایم ...

خدایا . . .

تو خود می دانی که بدترین درد برای یک انسان

دور ماندن از حقیقت خویشتن و رها شدن

در گرداب فراموشی و سر درگمیست

پس توای کردگار بی همتا . . .

مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم

تا بتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی

نزدیک و نزدیکتر شوم...

خدایا . . .

مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم

و بتوانم حتی برای یک لحظه

آنچه باشم که تو می خواهی ... 

[ یکشنبه 21 دی1393 ] [ 21:18 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

در پشت حصار گناهانم بنویس:

"جوانی" ...

[ یکشنبه 14 دی1393 ] [ 0:11 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

به اندازه يک چشم بر هم زدن

مرا به حال خود وامگذار...

[ شنبه 13 دی1393 ] [ 0:50 ] [ n@sim20 ] [ ]

بارالها…

 از كوي تو بيرون نشود

 پاي خيالم

 نكند فرق به حالم ....

 چه براني، چه بخواني…

چه به اوجم برساني

 چه به خاكم بكشاني…

 نه من آنم كه برنجم

 نه تو آني كه براني...

 نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم

 نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي

 در اگر باز نگردد…

 نروم باز به جايي

 پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي

 كس به غير از تو نخواهم

 چه بخواهي چه نخواهي 

باز كن كه جز اين خانه مرا نيست پناهي...

[ پنجشنبه 11 دی1393 ] [ 0:9 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

 

به من بفهمان بدون تو چه می شوم

 

اما هرگز نشانم نده...

 

(از طرف دوستی با اسم مستعار گمنام)

 

خدایا . . .

 

ناتوان تر از اونی هستم که

 

بتونم راه درست و اشتباه رو تشخیص بدم

 

کمکم کن تا اون راهی رو انتخاب کنم که

 

خیر و صلاح من رو در اون راه میدونی

 

راهی که منو به تو نزدیکتر از قبل کنه

 

نه راهی که منو به ذلت و پستی بکشونه...    

 

[ یکشنبه 7 دی1393 ] [ 23:30 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

کسی لایق مغفرت تو نیست و سزاوار خشنودیت

پس هر که را بیامرزی از احسان توست

و از هر که خشنود شوی از تفضل توست...

(فرازی از صحیفه سجادیه)    

[ جمعه 5 دی1393 ] [ 15:31 ] [ n@sim20 ] [ ]

معبود من . . .

زمزمه نام تو

امواج خروشان اضطراب را

از ساحل طوفان زده قلبم محو مي کند

زمزمه نامت را ورد زبانم کن ...

[ پنجشنبه 4 دی1393 ] [ 23:37 ] [ n@sim20 ] [ ]

بار خدایا . . .

ما را در روزی هایمان به بدگمانی

و در مدت زندگی به آرزوهای دراز آزموده ای

تا جایی که روزی های تو را، از روزی خواران خواستیم

و به آرزوی عمر طولانی، در عمر سالخوردگان طمع بستیم...

(فرازی از صحیفه سجادیه)

[ یکشنبه 30 آذر1393 ] [ 0:35 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

دلم به سان قبله نماست

وقتی عقربه اش به سمت تو می ایستد

آرام می شود...

خدایا . . .

این روزها نیاز به آرامشی دارم که

تو به من عطا کنی...

[ شنبه 29 آذر1393 ] [ 0:6 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

ببخش اينو ميگم ولي

بعضي ها برای خودشون، خدايي ساختن که نميشه باهاش حرف زد

حتی این خدایی رو که ساختن به بقیه هم معرفی می کنند

حالا نمی دونم فایده داره براشون دعا کنم که هدایتشون کنی؟!

خدایا . . .

تصور کردن صبر و تحمل تو برام خیلی سخته

حالا باز هم یاد اون شعر افتادم که این طور شروع میشد:

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای اون بودم...

[ جمعه 28 آذر1393 ] [ 0:54 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

خسته ام!

از غريبه بودن بين ِ اين آدم ها

از بی کسی

از اين که از جنس آدم هاي اطرافم نيستم

از اينکه همه تا ميفهمن از خودشون نيستم

رفتارشون باهام عوض ميشه...

خدايا . . .

تو با من باش...

[ سه شنبه 25 آذر1393 ] [ 23:37 ] [ n@sim20 ] [ ]