با تـو از خـود می گویم

از شب و این درد پنهان خسته ام

خدایا . . .

می دونم که این شبها هم می گذره

ولی من از این شبها و آدمهایی که

آرامش شبهام رو پر از کابوس کردن نمی گذرم

این جواب همه ی خوبی ها و اعتماد من نبود... 

[ چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ ] [ 0:43 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

به تو سپردمش اما يه خواهشي ازت دارم

يك روزيي، يه جايي، كنار يك غريبه وقتي سرمسته

بدجوري ياد من بندازش...

خدایا . . .

باز هم دلم هواش رو کرد

دلم هوایی شد و این بار رفتم سراغ اسمش

فامیلش رو روی صفحه گوگل نوشتم و سرچ رو زدم

اسم برادر شهیدش روی صفحه اومد

وقتی به خودم اومدم که چند ساعتی رو روی صفحه بودم

تمام نوشته هایی رو که در مورد شهادت برادرش بود خوندم

همه چیز بود، جز اثری از خودش و ...

آره دلم خیلی گرفته

دلم هواش رو کرده و نمی دونم منو یادش هست؟!

توی دلم آرزو می کنم اون هم مثل من به یاد من بیوفته

حتی شده یک لحظه کوتاه... 

[ دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 20:36 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

آن زمان که پنجره ای برای صدا زدن ندارم

امیدم به توست

می دانم بی آنکه نامم را بپرسی

و دفترهای دیروزم را ورق بزنی

رحمتت را بر من جاری می کنی... 

[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:46 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

من انسانم، به آنگونه اي که تو آفريدي

نمي توانم مثل فرشتگانت پاک و آسماني باشم

گاهي فريب مي خورم و گاهي ناشکر مي شوم

گاهي خودخواهي وجودم را فرا مي گيرد

اما هميشه، هميشه، هميشه پشيمان مي شوم

و به سوي تو باز مي گردم

چون آغوش تو هميشه باز بوده...

پس خدایا . . .

باز هم دست نيازم رو به سمت درگاه تو دراز مي کنم

و از تو که هیچ وقت به سرم منت نمی ذاری

خواسته ها و آرزوهام رو ميگم

و برای خودم و دوستانم آرزوی

برکت، آرامش، سلامتي، موفقيت

شادي، مهر و عشق رو میکنم ...

[ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ ] [ 22:41 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداي من . . .

تو هموني هستي که

من دوست دارم و نياز دارم بهش

متاسفم که من اوني نيستم که

تو انتظارش رو داشتي و مي خواستي باشم ...

[ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ ] [ 0:15 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

مرا ببخش که همواره در گرفتاري هايم

دنيا را از تو خواسته ام...

الهي . . .

دستاني عطا کن که

تو را برايم از تو بخواهد . . .

[ شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ ] [ 14:12 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

دلم گرفته شاید این بار از کارها و تصمیم های خودم

از اینکه یاد نگرفتم حرفم رو به جا و به موقع بزنم

شاید هم از اینکه برای اولین بار وارد کاری شدم که دوست داشتم

اما تصور نمی کردم تحمل قانون هاش اینقدر سخت باشه

شاید به این خاطر دلم گرفته که به اون محیط عادت کردم

اما نتونستم حرف و خواسته هام رو به زبون بیارم

شاید هم به این خاطر که فکر نمی کردم

برای اولین بار اینقدر زود با محیط و کاری که دوست داشتم

خداحافظی کنم و بکشم کنار و بگم، من از عهده اش بر نمیام

حقیقت اینه که از عهده کارم بر میومدم

اما قانون ها و روال کاری که برام در نظر گرفتن

با کاری که من انجام میدادم و وظیفه خودم می دونستم، یکی نبود...

خدایا . . .

نمی دونم بیرون اومدنم توی این ماه آخر سال تصمیم درستی بود یا نه؟!

اون هم دقیقا ماهی که نیاز دارم سرم رو گرم کنم تا خاطرات برام مرور نشه...

خدایا . . .

دلم گرفته، از بی عدالتی ها

از قانون ها و قرارها و قراردادهایی که

هر کسی طبق خواست و نفع خودش تنظیم می کنه...

شاید دارم باز قضاوت می کنم

شاید من هم دارم طبق خواست خودم حرف میزنم

اما فقط تویی که

میدونی و شاهد من و کارهای من توی محیط کاری بودی

دارم مدام به خودم میگم من که ارزش خودم و کار خودم رو می دونم

پس تصمیم درستی گرفتم برای ادامه ندادن

اما از طرفی فکر این رو می کنم که

تمام سالهای گذشته رو چرا تحمل کردم و ادامه دادم؟!

خدایا . . .

همیشه خودم رو به تو سپردم

بخصوص زمانی که توی سخت ترین شرایط قرار گرفتم

پس خودت کمکم کن و مراقبم باش...

[ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:56 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

روزت مبارك...

روز عشق را فقط به تو مي توان تبريك گفت

تو كه عشقت آسمانيست

و ثمره ي عشقت آرامش است

تو كه رنگ و بوي عشقت فرق مي كند

تو عشقت خالص و ناب است

تو بي حساب ميدهي...

بي دليل توبه مي پذيري..

بي توقع بركت ميدهي...

و بي منت ياري ميكني ...

واقعا كه تنها تو سزاوار كلمه ي عاشق هستي

عشقي كه خالصانه به بنده ات تقديم ميكني...

ما که تو بهتر می دانی

دوست داشتنهايمان بوي نياز مي دهد

عشقمان از روي هوس است تا محبت

دوست داشتنمان براي دل خودمان است

و توقع، زيربناي عشقمان است...

خداي عاشق من و ما . . .

روزت مبارك...!

[ شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ ] [ 9:17 ] [ n@sim20 ] [ ]

الهي . . .

دانايي ده که از راه نيفتيم

و بينايي ده تا در چاه نيفتيم

دست گير که دستاويزي نداريم

بپذير که پاي گريزي نداريم ...

[ شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ ] [ 0:42 ] [ n@sim20 ] [ ]

الهي . . .

همنشين از همنشين رنگ مي گيرد

خوشا آنکه با تو همنشين است . . .

[ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ ] [ 21:26 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

كسي را كه قسمت ديگريست

سرراهمان قرار نده

تا شبهاي دلتنگيش براي ما باشد

و روزهاي خوشش براي ديگري...

خدایا . . .

دلم کمی گرفته

می دونم هر اتفاقی حکمتی داره

گاهی آدمهایی سرراه ما قرار می گیرن که

خواست و اراده تو بوده و گاهی خواست و انتخاب خود ما...

دوباره از سرکنجکاوی سری به پیام های برادرم زدم

اسمش توی آخرین پیام هاش بود

دلم یک دفعه هوایی شد، یک دفعه گرفت

آره باز هم دلم هوای کسی رو کرد که مدتهاست ازش بی خبرم...

خدایا . . .

میگن آرزو، همیشه آرزو باقی می مونه

اما دعا میتونه خیلی از شرایط رو تغییر بده و یا به تأخیر بندازه

پس دعا می کنم که هیچ عاشقی به حال و روز من دچار نشه

دعا می کنم تا هیچ کس با اونی که قسمتش نیست

همراه و همکلام و هم مسیر نشه...

آمین . . .

[ جمعه ۱۷ بهمن۱۳۹۳ ] [ 23:26 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

نمی دونم چرا برام درس عبرت نمیشه

چرا یاد نمی گیرم به هیچ کس جز تو، اعتماد نکنم؟!

چرا همه رو مثل خودم می دونم؟!

خدایا . . .

از این لحظه به بعد، به من کمک کن

کمک کن تا بی اعتمادی رو یاد بگیرم

بدبینی رو سرمشق هر روز زندگیم قرار بدم

و سکوت، تنها مرحم خستگی و دل گرفته ی من بشه

کمکم کن تا توی هر شرایطی با همه ی تلخی و سختیش

فقط بگم: "همه چیز خوبه و عالی، شکرررر..."

کمکم کن تا بفهمم و درک کنم که

جز تو و جز خودم، هیچ کس...

حتی نزدیکترین آدمهای زندگیم رو

توی هیچ شرایطی، حتی با وجود خواست خودشون

شریک حرفها و ناراحتی ها و دل گرفتگی هام نکنم

کمکم کن تنهای، تنهای، تنها باشم 

و تنهایی هام رو فقط با تو و یاد تو پر کنم...

کمکم کن . . .

[ چهارشنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۳ ] [ 22:22 ] [ n@sim20 ] [ ]

در دایره قسمت/ ما نقطه تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی/حکم آنچه تو فرمائی...

خدايا . . .

التماست مي کنم

همه دنيايت ارزاني ديگران ...

ولي آنکه دنياي من است

بگذار مال خودم باشد...

خدایا . . .

به یاد ندارم روزی رو که از تو خواسته باشم

کسی رو که عاشقانه دوستش دارم

فقط برای من باشه و برای من بمونه

تنها چیزی که از اون روزها به یاد دارم

این بود که از تو می خواستم

کسی رو که دوستش دارم، خوشبختی هاش رو ببینم

اون روزها خیلی مطمئن بودم

به رفتنی بودنش، به نبودن و نموندنش

با همه ی اینها دلم می خواست شاهد خوشبختی هاش باشم

شدم شاهد لحظات خوشبختیش، نه از نزدیک، فقط از دور

و روزی هم رسید که شکر کردم و خواستم دیگه شاهد نباشم

چون دیگه تحمل نداشتم... شاهد بودن اونقدرها هم آسون نبود

سخت بود و سخت گذشت برام...

نمی دونم چطور تحمل کردم

فقط می دونم، تسلیم تصمیم اون برای رفتن شدم

و تسلیم خواست تو، برای راضی بودن و شاکر موندن

پس باز هم شکر می کنم ... الحمدالله...

فقط یک سوال برام باقی مونده!!!

کی شکر فراموش کردن اون و خاطراتش رو به جا میارم؟!

اصلا همچین روزی هم از راه میرسه؟؟؟  

[ دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ ] [ 23:39 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدای من . . .

"منی" که کنارش "تو" نباشی

"تومنی" نمی ارزد...

خدایا . . .

جز تو و جز خود من

کی می دونه که "منیت" من

بدون تو، هیچ معنا و مفهومی نداشته و نداره...

میدونم که در هر شرایطی تو کنار من می مونی

و این همیشه منم که از تو دور میشم

گاهی اونقدر دور که ...

خدایا . . .

پناهم باش

و پناهم بده

باز هم در هر شرایطی

حتی زمانی که از تو دور میشم

دورتر از همیشه و هر وقتی . . .  

[ پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ ] [ 0:4 ] [ n@sim20 ] [ ]

"حسبنا الله و نعم الوکیل"

الهی . . .

قصه وکالت را زياد شنيده ام !

اما قصه وکیلی چون تو را نه ...

تو که وکیل باشی همه حق ها گرفتنی ست ...

پرونده ای که تو وکیل باشی، قصه اش ستودنی ست ...

وکیل که تو باشی، یک قدم با من است، ده قدم با تو ...

در قصه وکالت تو، به ازای دادخواهیت، عشق و محبت است که هزینه می شود ...

از لحظه سپردن حالم به تو، آرامش مهمان خانه زندگی ام می شود ...

از روزی که ایمان آوردم تو وکیل منی و تنها پناهم ...

کتاب زندگی ام روی میزِ تو و تو آگاه از تمام خطوطش ، کلماتش ...

من یقین دارم که تو همه جا با منی و عاشقانه حقم را می ستانی ...

و تو در این عشق بازی ، پرده از رازی بزرگ برداشتی

رازی که اسمش را می دانستم اما رسمش را ... نه

رازی به اسم "توکل" ...

"توکل" قصه ایست که از روز ازل بر ایمان خواندی

و گفتی در هر تاریکی و پیچ و خم دنیا و حتی در تمام لحظات روشنایی

دستانت در دست من است، نگران نباش و به من اعتماد کن ...

"توکل"،" توکل" ...

اما من نفهمیده بودم راز این قصه را ...

روزها و شبها بر من گذشت تا که شیرینی اش را به من چشاندی ...

قصه ای که در آن تو، وکیل منی ...

و فهمیدم: "حسبنا الله ونعم الوکیل"

[ شنبه ۴ بهمن۱۳۹۳ ] [ 0:52 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

در گلويم ابر کوچکي است، که خيال باريدن ندارد

مي شود مرا بغل کني...؟!

خدایا . . .

همیشه شنیدم حق دادنی نیست، باید گرفت

تو که خدایی، وقتش که برسه حق هر کسی رو بهش میدی

اما روی این زمین و میون این آدمها

هر کسی حقش رو بخواد، میگن باید بگیره

اگه نتونه حقش رو بگیره، پایمال میشه

اگه نخواد حقش رو بگیره، خواست خودش بوده

و توی این دنیا یعنی اینکه چون حقش رو نخواسته و نگرفته

پس حقش بوده که حقش پایمال شده!!!

اما برای من چیزی که مهمه و بهش اعتقاد دارم اینه که

شاید حقی بین ما آدمها پایمال بشه

اما در نظر و پیشگاه تو باقی می مونه

خودت گفتی که از حق خودت میگذری

اما از حق الناس به هیچ عنوان نمی گذری...

خدایا . . .

همیشه دلم به همین خوش بوده و هست

این روزها خسته ام از آدمهایی که خودشون رو به ندونستن زدن

خسته ام از آدمهایی که برای نفع خودشون هر کاری می کنند

خسته ام از منت هایی که ارزش کارم رو زیر سوال برده...

خدایا . . .

باز هم شاهدی جز تو ندارم

فقط توئی که میدونی، چطوری کار کردم و می کنم

برای اینکه حق و حقوقی که به من داده میشه

حلال باشه و برام برکت داشته باشه...

پس خدایا . . .

باز هم همه چیز رو به تو می سپرم

خودت کمکم کن . . .

[ پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳ ] [ 23:54 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

آسمان دل من که همیشه بارانی ست

پس این رنگین کمان که مردم از آن دم می زنند کجاست؟!

خدایا  . . .

واقعا نمی دونم چه راهی رو باید برم؟!

چه راهی درست ترینه برای من؟!

کسایی که نزدیکترین افراد زندگیم هستند از حرفهای دلم بی خبرن

کسایی که نه نزدیک هستند، نه دور، اما از حرفهای دلم خبر دارن

کاری از دستشون برای من برنمیاد

تنها کسی که می تونه کمکم کنه

خودتی و خودم...

خدای من . . .

راه درست کدومه؟!

به چه هدفی برای خودم باید فکر کنم؟!

اصلا انتهای زندگیم کجاست؟!

برای چی و کی باید تلاش کنم؟!

تا کی و کجا باید ادامه بدم؟!

خسته ام، از ادامه راهی که هدفی براش ندارم

خسته ام، از ادامه راهی که ...

خسته ام . . .

باز هم خسته ام، از همه چیز و همه کس

بیشتر از همه از خودم خسته ام

خسته ام از روحی که گرفتار جسم منه . . .

خسته ام، میشه تمومش کنی؟؟؟

[ چهارشنبه ۱ بهمن۱۳۹۳ ] [ 0:5 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

دلگير نيستم سهم من هماني ست که

بايد خواست تو باشد که

مرا به آسمان تو نزديک کند، نه دور . . .

خدایا . . .

به سهم خودم قانعم

سهم من همونی بود که

منو به تو نزدیکتر از قبل کرد

پس شکر می کنم و قانعم ...

قانعم به خواست تو برای خودم

قانعم به این صبر، به این مرور، به این لحظات

قانعم به هر چی که تو برای من بخوای...

[ یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ ] [ 22:5 ] [ n@sim20 ] [ ]

اللهم فاجعل نفسي مطمئنة بقدرک راضية بقضائک...  

بارالها . . .

جانم را به تقديرت آرامش بخش

و به حکم و قضايت مرا خشنود گردان ...  

( زيارت امين الله )

[ شنبه ۲۷ دی۱۳۹۳ ] [ 23:51 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

از تو معجزه ای می خواهم

معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت

معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند

تو خود بهتر می دانی

ناامید نیستم، فقط دلتنگم...

خدایا . . .

باز هم دلتنگم، دلتنگ گذشته

معجزه ی خدا بودنت رو می خوام

بگیر از من این مرور رو...

پر کن لحظه هام رو با یادت...

خالی کن لحظه هام رو از یادش...

توی دلم میگم، الهی آمین

اما چشمهام رو می بندم و میگم نـــه عمیق نیست!!!

[ جمعه ۲۶ دی۱۳۹۳ ] [ 16:53 ] [ n@sim20 ] [ ]