با تـو از خـود می گویم

از شب و این درد پنهان خسته ام

شبیه ترین گزینه به خالقم

مادرم . . .

دوستت دارم...

خدایا . . .

زیباترین لحظات را نصیب مادرم کن

که زیباترین لحظاتش را به خاطر من از دست داد...

خدایا . . .

شکرت که قسمتم

به جای تمام نداشته های زندگیم

مادری صبور و بزرگوار شد ...

شکرت که هست و وجود و حضورش به من امید میده

امیدی برای ادامه و تلاش...

[ جمعه ۲۱ فروردین۱۳۹۴ ] [ 0:42 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

نمي خواي مسير زندگي ما رو يه بررسي مجدد کني ؟!

قسمت آسفالتش افتاده توی دهن ها !

خدایا . . .

نمی دونم و حتی هنوز درک نمی کنم

چرا چیزی که برای من اصلا اهمیت نداره

دیگران رو کنجکاو کرده، شاید از بیکاری اونها باشه

اما من نگرانی ها و دغدغه های دیگه ای دارم

و انگار دیگران می خوان من به حرفهای اونها حساس بشم

می دونم این روزها هم میگذره

اما چیزی که تموم شدنی نیست حرف هاست

حرفهایی که گاهی باعث میشه من سکوتم رو بشکنم...

خدایا . . .

برام یک کاری کن که نشنوم حرفها رو

یک کاری کن، سکوتم بیشتر بشه

یک کاری کن، بیخیال بگذرم از کنار آدمهایی که

خودشون رو آدم حساب می کنند ولی بویی از آدمیت نبردن...  

[ دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ ] [ 21:43 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

گاهی باید شکر کرد بدون دلیل

گاهی باید لب باز کرد به دعا

دعایی که گذری به ذهن رسیده...

پس خدايا . . .

شکرت...

شکرت که گاهي زبانم به شکرت وا ميشه... 

[ جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ ] [ 16:29 ] [ n@sim20 ] [ ]

"اللّهُمَّ بحق فاطمةَ و اَبيها و بَعلِِها وَ بَنيها

وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فيها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک"

خدایا . . .

یک سال رو به پایان رسوندم

و حالا توی اولین روز سال و اولین روز بهار هستم

هر چند برای من طبق سالهای گذشته، بهار بوی دلتنگی میده

دلتنگی، از نبود عشق . . .

و حتی نزدیک تحویل سال، دلتنگیم با یک پیام بیشتر هم شد

طوری که عهدم رو شکستم و . . .

دلم خیلی گرفته بود، اونقدر که

لحظه ی تحویل سال، تنها دعام، دعای تحویل سال شد

به این امید که امسال حال قلب و روحم

به بهترین حال تغییر کنه...

بعد هم که طبق معمول هر سال اولین نفر بودم

که صورت و دست، نفس زندگیم رو بوسه زدم

چه حس غریبی بود، خیره شدن به چشمهای مادری که

توی نگاهش پر از خواسته و دعاست برای ما...

باز هم با خیره شدن به این نگاه، دل و دستم لرزید...

توی دلم گفتم: "نیاد روزی که من باشم و اون نباشه"

خدایا . . .

شکر می کنم تو رو به خاطر اینکه

یک سال دیگه رو کنار خانواده ام شروع کردم...

[ شنبه ۱ فروردین۱۳۹۴ ] [ 20:15 ] [ n@sim20 ] [ ]

سال نو، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد

و قلب من نیایش می کند...

خدایا . . .

مرا متبرک کن

تا هر روز در راه رسیدن به "تو" گام بردارم...

خدايا . . .

توی سالی که گذروندم

خيلي ها دلم رو شکستند

امشب بيا با هم بريم سراغشون

من نشونت ميدم

تو ببخششون ...

خدایا . . .

به ساعتهای پایانی سال نزدیک شدم

می خوام سالی رو که گذورندم مرور کنم

توی این سال، لحظه های خوب و بدی داشتم که

می تونم بگم به لطف تو

لحظه های خوبم بیشتر از گذشته ها بود

توی این لحظه های خوب و بد، کسانی بودند که

از حرفشون دلم شکست و به روی خودم نیاوردم

می خوام یکی یکی به یاد بیارم و بسپرم به تو

تو هم سبک و سنگین کن، ببین می تونی اونها رو ببخشی؟!

و حتی کسایی هستند که خودم حرفهایی بهشون زدم که

نمی دونم اونها هم منو بخشیدن یا نه؟!

و اگه اونها ببخشند، تو هم منو می بخشی یا نه؟ 

[ جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 8:40 ] [ n@sim20 ] [ ]

الهی . . .

به حق فاطمه (س) و پدر و همسر و فرزندانش

و آن راز به وديعه نهاده شده در وجود او حاجاتم را برآورده کن...

خدایا . . .

مي‌خواهم خلوت کنم در آغوش رحمتت، پناهم ده

سرم را از شرم اين همه بي تو بودن و بيراهه‌هايي که رفتم پايين مي‌اندازم

خدایا . . .

براي رقم زدن يک سال من

به ديروزم نگاه نکن که شرمسارم

حالم را، قلبم را...

اين کم شدن فاصله‌ها بين من و خودت را درياب...

[ پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ ] [ 17:31 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

یا خیلی بزن جلو

یا بزن عقب

اینجای زندگی خیلی دلم گرفته ...

 

[ سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ ] [ 19:25 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

وقتي دروغ دلنشيني مي خواهد آرزوهايم را محو کند!

وقتي عشق مترسکي مي خواهد مرا پايبند مزرعه ي گنديده اي بکند!

وقتي در بازار بي خدايي مي خواهند باورم را از سکه بيندازند

وقتي نامهرباني را يادم مي دهند يادم مي رود که ...

دست هايت را محکم تر بگيرم که گم نشوم...

خدای من . . .

در اين روزگار که شبه آدميان سياه دل

تو را مفت خرج مي‌کنند

پيشانيم را جز به درگاه خودت

به هيچ جولانگاهي فرود مياور ... 

[ شنبه ۲۳ اسفند۱۳۹۳ ] [ 19:22 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

کمی بیا جلوتر

می خوام در گوشت چیزی بگویم

این یک اعتراف است

من

بی او

دوام نمی آورم...

خدایا . . .

توی همچین روزهایی بود که

این حرف، حرف شبهای تنهایی و بی خبریم شده بود

چه خوب دوام آوردم!!!

آره، حقیقت اینه که بدون تو و کمک تو دوام نمیاوردم

من لحظه های تنهاییم رو با تو و یاد تو پر کردم

پر، پر که نه... تا حدودی پر کردم

شکر که گذشت، فقط گذشت

ای کاش روزی هم برسه که بگم:

"شکر که رفت و نموند و تنهام گذاشت"...

[ جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ ] [ 12:8 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

به حد کافي خيال بافتم

و تنم کردم

يه کم واقعيت شيرين، لطفا !!!

خدای من . . .

داره روزهای آخر سالم مثل سالهای گذشته

با فکر و خیال گذشته می گذره

فکر و خیالاتی تلخ و شیرین

نیاز دارم به واقعیتی شیرین

پس حال و فکرم رو به تو می سپرم

به کرم و بزرگی خودت تغییرش بده...

[ پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 9:4 ] [ n@sim20 ] [ ]

الهي . . .

به عزت آن نام که تو خواني

و به حرمت آن صفت که تو چناني

درياب مرا که مي تواني... 

[ چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 13:19 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

بالـاتريـن خواهشم از تو این است که

فاصــله بگـذاری ميان مـن و هر چه نمي گـذارد بـنـدگي کنـم... 

 

[ سه شنبه ۱۹ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:7 ] [ n@sim20 ] [ ]

الهي . . .

اشک هايي هست که با هيچ دوستي نمي توان ريخت

و زخم هايي هست که هيچ مرحمي آنرا التيام نمي بخشد

و تنهايي هايي هست که هيچ جمعي آنرا پر نمي کند...

الهي . . .

پرسش هايي هست که جز تو کسي قادر به پاسخ دادنش نيست

و درهايي هست که جز تو کسي آنرا نمي گشايد

و قصدهايي هست که جز به توفيق تو ميسر نمي شود...

الهي . . .

تلاش هايي هست که جز به مدد تو ثمر نمي بخشد

و تغييراتي هست که جز به تقدير تو ممکن نيست

و دعاهايي هست که جز به آمين تو اجابت نمي شود...

الهي . . .

قدم هاي گمشده اي دارم که تنها هدايتگرش تويي

و به آزمون هايي دچارم که اگر دستم نگيري

و مرا به آنها محک بزني، شرمنده خواهم شد...

الهي . . .

با اين همه باکي نيست

زيرا من همچو تويي دارم

تويي که همانندي نداري

رحمتت را هيچ مرزي نيست

اي تو خالق دعا و مالک...

[ یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ ] [ 17:50 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

می دونم که این شبها هم می گذره

ولی من از این شبها و آدمهایی که

آرامش شبهام رو پر از کابوس کردن نمی گذرم

این جواب همه ی خوبی ها و اعتماد من نبود... 

[ چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ ] [ 0:43 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

به تو سپردمش اما يه خواهشي ازت دارم

يك روزيي، يه جايي، كنار يك غريبه وقتي سرمسته

بدجوري ياد من بندازش...

خدایا . . .

باز هم دلم هواش رو کرد

دلم هوایی شد و این بار رفتم سراغ اسمش

فامیلش رو روی صفحه گوگل نوشتم و سرچ رو زدم

اسم برادر شهیدش روی صفحه اومد

وقتی به خودم اومدم که چند ساعتی رو روی صفحه بودم

تمام نوشته هایی رو که در مورد شهادت برادرش بود خوندم

همه چیز بود، جز اثری از خودش و ...

آره دلم خیلی گرفته

دلم هواش رو کرده و نمی دونم منو یادش هست؟!

توی دلم آرزو می کنم اون هم مثل من به یاد من بیوفته

حتی شده یک لحظه کوتاه... 

[ دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 20:36 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

آن زمان که پنجره ای برای صدا زدن ندارم

امیدم به توست

می دانم بی آنکه نامم را بپرسی

و دفترهای دیروزم را ورق بزنی

رحمتت را بر من جاری می کنی... 

[ یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ ] [ 23:46 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداوندا . . .

من انسانم، به آنگونه اي که تو آفريدي

نمي توانم مثل فرشتگانت پاک و آسماني باشم

گاهي فريب مي خورم و گاهي ناشکر مي شوم

گاهي خودخواهي وجودم را فرا مي گيرد

اما هميشه، هميشه، هميشه پشيمان مي شوم

و به سوي تو باز مي گردم

چون آغوش تو هميشه باز بوده...

پس خدایا . . .

باز هم دست نيازم رو به سمت درگاه تو دراز مي کنم

و از تو که هیچ وقت به سرم منت نمی ذاری

خواسته ها و آرزوهام رو ميگم

و برای خودم و دوستانم آرزوی

برکت، آرامش، سلامتي، موفقيت

شادي، مهر و عشق رو میکنم ...

[ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ ] [ 22:41 ] [ n@sim20 ] [ ]

خداي من . . .

تو هموني هستي که

من دوست دارم و نياز دارم بهش

متاسفم که من اوني نيستم که

تو انتظارش رو داشتي و مي خواستي باشم ...

[ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ ] [ 0:15 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدايا . . .

مرا ببخش که همواره در گرفتاري هايم

دنيا را از تو خواسته ام...

الهي . . .

دستاني عطا کن که

تو را برايم از تو بخواهد . . .

[ شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ ] [ 14:12 ] [ n@sim20 ] [ ]

خدایا . . .

دلم گرفته شاید این بار از کارها و تصمیم های خودم

از اینکه یاد نگرفتم حرفم رو به جا و به موقع بزنم

شاید هم از اینکه برای اولین بار وارد کاری شدم که دوست داشتم

اما تصور نمی کردم تحمل قانون هاش اینقدر سخت باشه

شاید به این خاطر دلم گرفته که به اون محیط عادت کردم

اما نتونستم حرف و خواسته هام رو به زبون بیارم

شاید هم به این خاطر که فکر نمی کردم

برای اولین بار اینقدر زود با محیط و کاری که دوست داشتم

خداحافظی کنم و بکشم کنار و بگم، من از عهده اش بر نمیام

حقیقت اینه که از عهده کارم بر میومدم

اما قانون ها و روال کاری که برام در نظر گرفتن

با کاری که من انجام میدادم و وظیفه خودم می دونستم، یکی نبود...

خدایا . . .

نمی دونم بیرون اومدنم توی این ماه آخر سال تصمیم درستی بود یا نه؟!

اون هم دقیقا ماهی که نیاز دارم سرم رو گرم کنم تا خاطرات برام مرور نشه...

خدایا . . .

دلم گرفته، از بی عدالتی ها

از قانون ها و قرارها و قراردادهایی که

هر کسی طبق خواست و نفع خودش تنظیم می کنه...

شاید دارم باز قضاوت می کنم

شاید من هم دارم طبق خواست خودم حرف میزنم

اما فقط تویی که

میدونی و شاهد من و کارهای من توی محیط کاری بودی

دارم مدام به خودم میگم من که ارزش خودم و کار خودم رو می دونم

پس تصمیم درستی گرفتم برای ادامه ندادن

اما از طرفی فکر این رو می کنم که

تمام سالهای گذشته رو چرا تحمل کردم و ادامه دادم؟!

خدایا . . .

همیشه خودم رو به تو سپردم

بخصوص زمانی که توی سخت ترین شرایط قرار گرفتم

پس خودت کمکم کن و مراقبم باش...

[ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ 11:56 ] [ n@sim20 ] [ ]